تبليغاتX
Only fOr /\/\3











Only fOr /\/\3

فقط خودم فقط خودت!!
کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت!
صدا ،دوربین،حرکت

سکانس اول:

 24 شهریور،من و خان داداش مقصد تهران،"فاطمه"اولین نفری که دیده شد.وقتی فهمیدم شیمی قبول شده لبخند ملیحی نثارش کردم لبخندمو با بی میلی تمام جواب داد!(هم اتاقیم شد! جوابشو دادم)

"مریم"دومین نفری که بعد از دل سرد شدن از فاطمه یقشو گرفتم.الحق که لهجه یزدی شیرینه!

¤ شروع ثبت نام:"راضیه"تدارکات ٬وقتی فهمید شیمیدانم چشاش برق زد،بی هدف نبود(بعدا که فهمیدم ورودیه 85 متعجب شدم)

¤ ثبت نام داخل تربیت بدنی: اجماع دور میزبا افراد ناشناسی که بعدا هم اتاقی شدن! مریم،مژگان،صفورا و...

¤ موقع گرفتن کارت: ریست شدن کامپیوتر،اونم دوبار،از شانس حقیر، داد مسئول و تهدید اینجانب!

ختم ماجرا ،برگشت به اراک...

........................

 سکانس دوم:

اردوگاه امام خمینی،جشن قبولی همراه خانواده،ریختن سر رئیس دانشگاه واسه گرفتن خوابگاه،خاطرات حک شده در ذهن و دوربین

........................

سکانس سوم:

اولین روز دانشگاه،یه تجربه جدید،گشتن دنبال همکلاسیه که شنیده بودم قمیه (هدف فقط پیدا کردن یه همسفر بود و بس اونم واسه تنها نبودن در سفر)

تغییر نام دانشگاه از خواجه نصیر به الزهرا به دلیل کمبود بعضی امکانات!

نداشتن سر پناهی به نام خوابگاه و تجمع تحقیر آمیز در نماز خانه دانشکده

تلپ شدن خونه خاله،گوله شدن به سمت  اراک هر هفته

........................

سکانس چهارم:

خوابگاه،دنگ و فنگ گرفتنش،"نوبخت" مسئول خوابگاه

سر سوت کشیده هنگام دیدن اتاقهای 8 نفره! شناختن هم اتاقیا،خاطرات تلخ و شیرین، پیدا کردن یه دوست خوب مثل "معصومه"

........................

سکانس پنجم:

اواخر ترم دوم،تقسیم اتاق برای ترم بعد،کدورت بوجود اومده، تشخیص دوست از دشمن، یه خداحافظیه به یاد موندنی از نوع تلخش!

کات!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387توسط خودش |
......

............

..................

گاهی فکر می کنم چقدر سکوت زیباست!!

بر خلاف فکرم دهان افسار گسیخته ای دارم ها

.....

...........

...................

پ.ن: نمیدانم این روز ها چه مرگم است..!

پ.ن۲:سه تار خاک خورده ام  هم دیگر حوصله ی مرا ندارد!

پ.ن۳:این من ٬ من نیستم ... دریابیدم!!!

 

پی نوشت بی نوشته هم عالمی داره ها....

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387توسط خودش |

آورده اند که در سنه 1366 در روزهای پایانی سال دختری پا به عرصه وجود نهاد که شگفت جهانیان را بر انگیخت!

پدر و مادرش ( به همراه اقوام و فک و فامیل و دوست و آشنا ) نام او را وجی گذاردند.

او که از همان اوان کودکی جلب می نمود ملقب به "زبل خان"گردید و شهرت وروجک را نصیب خود کرد!

الفبا را از شهر خوانسار آغاز نمود و دروس ابتدایی را به صورت گسسته در شهر های زرین شهر و اراک ادامه داد.

دوران راهنمایی را در یکی از مدارس اراک گذراند. آن دوران،دوران پر تنش و اضطراب  برای او بود(به علت بلوغ و تغییرات ظاهری در صورت از زندگی سیر شده و علت اضطراب را ترس از ترشیده شدن خوانده است)!!

با ورود به دبیرستان دریچه ای دیگر به زندگی او باز شد و امید به زندگی او افزایش یافت.

در دبیرستان همچون خر درس میخواند و شده بود از آن دختر زرنگ های لج در آر(ایشششش!)

تعهد بهانه ای شده بود تا هر غلطی که میخواست در آن دبیرستان کذایی انجام دهد(اعمال مستهجن دست و کمر که با موزیک همراه است)

سالهای دبیرستان را به آرامی پشت سر می گذاشت و همچنان topکلاس بود که مخبران خبر از سدی به نام کنکور را به او دادند. و او استوار و بدون ترس این سد را نادیده گرفت و او را بی اهمیت تلقی کرد. که ناگاه صدای شکسته شدن سری به گوش همگان رسید و آن چیزی نبود جز سر به سنگ خورده ی دختری ناکام و وامانده از دانشگاه!

وروجک سرشکسته  بیکار ننشست و عاقل تر از همیشه عزم خود را جزم کرد و به امید پیدا کردن شوهر هم که بود درس خواند...

....

دخترک قصه ما الان  یه 6 ماهی میشه که توی یه اتاق 8 نفری زندگیه جدیدی رو شروع کرده! و منتظر زندگیهای جدید تره....

 

پ.ن: سال نو پیشاپیش مبارک!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386توسط خودش |
بدون شرح!!!
از اول ترم تا حالا چشمم به همین یه ذره تعطیلی بود . گفتم بذار برم اراک می ترکونم.میرم پیش مامان بابا٬ پیش فامیلام٬ پیش آدمایی که دوستشون دارم!!!

گفتم اگه یه کم وقتم آزاد شد کتابهای خاک خورده تو قفسمو می خونم...به خودم میرسم..  به خودم که یادم رفته کی بودم...

کلی برنامه ریخته بودم.. برم تفریح و گردش !!

ولی حالا .......

اون حس کوفتی که الان نیازش دارم به سراغم نمیاد!!!   یه جورایی خسته شدم..  یه جوراییی دیگه اون وجی قدیم که از دیوار راست بالا می رفت نیستم..  اینم از علائم پیریه دیگه مادر!!!

از جر و بحث بدم میاد٬ از کل کل کردنم بدم میاد٬ از خوابگاه و سر و کله زدن با ۸ نفر هم اتاقی هم متنفرم ٬ اصلا از دانشگاه  هم دیگه خوشم نمیاد!!!

خوابگاه داغونم میکنه...  اصلا توی این یه ترم داغون شدم.. باور نمی کنی ؟؟  از نفیس بپرس( به قولش بچه هام زیر آوار موندن)

من آرامش میخوام... 

پ.ن : از کتابخون های عزیز خواهشمندم یه کتاب خوب و جالب به من معرفی کنه!! 

پ.ن ۲ : دعا کنین نفیس کنکورشو بده و قبول بشه ٬  آخه ول گردی بدون نفیس صفا نداره

راستی دعا کنین مشروط نشم!!

+نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386توسط خودش |
!!!!!!

 

دلم واسه اون روزا تنگ شده. دوران شیرین کودکی! نه غمی بود و نه دل گرفتگی که بخوای واسه خالی شدن و از یاد بردنش بری تو اتاقت بشینی یه گوشه و زار زار گریه کنی .... فکر رو ذکرت راضی کردن مامان بود که اجازه بده تا بعد از ظهر با دوستات باشی و خاله بازی کنی!!!

دلم واسه آب نبات چوبی هایی که  بابا به عنوان جایزه برام میخرید هم تنگ شده...  یواش یواش می خوردیمش مبادا زود تموم بشه!!!

دلم واسه قهر و آشتی کردن های ثانیه ای هم تنگ شده !! نه کینه به دل میگرفتیم نه منتظر انتقام بودیم .....

 یادت میاد اون روزا رو؟؟  دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده!!!

........

راستی دلم واسه وجی کوچولوی ساده و پاک اون زمان هم تنگ شده!!!!

 

 

پ.ن:

کی میدونه واسه دل درد چی خوبه؟؟

 

+نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386توسط خودش |